دانلود فیلم رایگان اهنگ
نوشته شده توسط : dl9800

ﻣﯿﮕﻦ ﺑﻪ ازاء ﻫﺮ ﺑﭽﻪ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﺴﺮ ﻣﯿﺸﻪ ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﻣﺴﻠﻂ ﺑﻪ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﺎﻓﯿﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﯾﻢ.



:: بازدید از این مطلب : 644
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

دعای خیر عروس داماد داعشی:

 

 

 

 

 


ایشاالله به پای هم منفجر بشید:)



:: بازدید از این مطلب : 690
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

میدونین چرا پنگوئنا بیسوادن ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

چون همش برف میاد مدرسشون تعطیله ..
تو رو خدا. باز سوالی داشتید، بپرسید... من در خدمتم.

:: بازدید از این مطلب : 827

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

╭───────────────╮

┃______● ══_  _°°         ┃

┃.                                    ┃

┃.                                    ┃

┃.                                    ┃

 |                                     ┃

┃.                                    |

┃.                                    ┃

  |                                    ┃

┃.                                     |

┃.                                    ┃

┃.                                    ┃

┃.                                    ┃

┃              

:: بازدید از این مطلب : 650

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

زنگ زدم به موسسه کنکور شهرمون گفتم

.

. 

.

. 

.

.

میخوام پشتیبان شم

:: بازدید از این مطلب : 666

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

وقتی به مشکلاتم فکرمیکنم میخوام خودکشی کنم :( . .

 

. ولی وقتی یادم میاد پرسپولیسی نیستم مشکلاتو فراموش میکنم و از خدا تشکر میکنم

 

این روزها همه پرسپولیس رو گل باران میکنند ! شما چطور !!؟

 

خون تا ابد سرخ خواهد ماند ، البته درون رگهای آبی استقلال قهرمان

 

 به ادامه بروید .............

 



:: بازدید از این مطلب : 731
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

سیره تحول ویندوز مایکروسافت کرج دانلود

سیره تحول ویندوز مایکروسافت کرج دانلود

سیره تحول ویندوز مایکروسافت

 

ویندوز۱ (۱۹۸۵):

unnamed (1).jpg

 

 

ویندوز ۲ (۱۹۸۷):

 

 

unnamed (2).jpg

 

ویندوز ۳ (۱۹۹۰):

unnamed (3).jpg

ویندوز ان‌تی (۱۹۹۴):

unnamed (4).jpg

 

ویندوز ۹۵ (۱۹۹۵):

unnamed (5).jpg

 

ویندوز ۹۸ (۱۹۹۸):

 

unnamed (6).jpg

 

 

ویندوز ام‌ای (۲۰۰۰):

 

unnamed (7).jpg

 

ویندوز ۲۰۰۰ (۲۰۰۰):

 

unnamed (8).jpg

 

ویندوز ایکس‌پی (۲۰۰۱):

unnamed (9).jpg

 

ویندوز ویستا (۲۰۰۷):

unnamed (10).jpg

  ویندوز ۷ (۲۰۰۹):

unnamed (10).jpg

 

 

ویندوز ۸ (۲۰۱۲):

 

unnamed (11).jpg

 

 

                                              ویندوز ۱۰ (۲۰۱۵)

unnamed (12).jpg

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 747
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 06 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

حکایت سراشپز ناصردین شاه

حکایت سراشپز ناصردین شاه

می گویند ناصرالدین شاه  سالی یکبارآش نذری می پخت .اغلب رجال مملکت در حیاط قصر جمع می شدند  وهریک کاری انجام میدانند . خود شاه هم بالای ایوان می نشست و نظاره گر کارهابود

سرآشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امرونهی می کرد .

 درآخر هم  به در خانه هریک  از بزرگان شهر  کاسه آشی می فرستادو  رسم بود که آنها هم باید

کاسه خالی شده آش را از طلا  پرمی کردند و به دربار تحویل می دادند. 

آشپزباشی کسانی راکه می خواست بیشتر تحویل بگیرد روی آش آنها را روغن بیشتری

می ریخت . 

خلاصه آنکه کاسه کوچکی از  دربار برایش فرستاده میشدکمترضرر می کردو آنکه مثلایک کاسه  بزرگ آش(که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده)دریافت  میکرد حسابی ضرر می کرد!

 

اگرآشپزباشی  مثلا از یکی ازاعیان یا وزرا  دلخوری داشت می گفت :

خب! ب هش حالی  می کنم دنیا  دست کیه!  

آشی براش بپزم که یه وجب روغن روش باشه!!!

 

براساس روایتی در  کتاب : سه سال در دربارایران    نوشته دکترفوریه



:: بازدید از این مطلب : 733
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 06 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

حکایت ملا نصردین و اهالی روستا

حکایت ملا نصردین و اهالی روستا

ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨد ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘایشان ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ

 ﻣﻼ ﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ

 ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎو ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻼ ﭼﻪ ﭼﯿز با ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻨﯽﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﻬﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﮑﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ

ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻣﻼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺻﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺧﺮﻭﺝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺟﻠﻮ ﻭ ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ. 

ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼﮔﻨﮓ ﻭ ﮔﯿﺞ

ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﻣﻼ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺻیغه ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻥ ﭘﻮﻝ

ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﺳﺖ ::

 

 ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪﻧﺤﻮ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ . ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯾﺪ. ﻭ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ 

ﻭﻗﺘﯽ ادم ﭘﻮﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻬﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.



:: بازدید از این مطلب : 892
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 06 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

کریس گاردنر سیاهپوستی که از فقر به ثروت رسید .

کریس گاردنر سیاهپوستی که از فقر به ثروت رسید .

کریس گاردنر سیاهپوستی که از فقر به ثروت رسید .

از همان کودکی، بختش تیره بود و کورسوی امیدی در مسیر زندگی‌اش دیده نمی‌شد. تمام مواد لازم برای بیچارگی و کاسه چه‌کنم به دست گرفتن را در اختیار داشت؛ مرگ پدر، بی‌رحمی ناپدری، سابقه حبس و...

اما او مردانه جلوی سرنوشت قدعلم کرد و شجاعانه مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. 

 

سال 1982 بود. آن زمان‌ها یک سال و نیمی از پدر شدنش می‌گذشت. فروشنده لوازم پزشکی بود. به زحمت از عهده امورات خودش و پسرش، کریستوفر برمی‌آمد. 29 سال بیشتر نداشت. با تمام نداری‌هایش سخاوتمند بود. آن روز به پارکینگ بیمارستان آمد و دید که راننده یک اتومبیل «فراری» دنبال جای پارک می‌گردد. صدایش زد: «می‌توانید جای من پارک کنید.» و با راننده «فراری» گرم صحبت شد. می‌خواست بداند او چه کار می‌کند و چطور توانسته ماشینی به آن گرانی بخرد.

راننده فراری به او گفت که در کار خریدوفروش سهام شرکت‌هاست. کنجکاوی گاردنر گل کرد. الان که یاد آن روز می‌افتد، می‌گوید: «آن آقا ماهی 80 هزار دلار درآمد داشت.»

 

آنها با هم رفیق شدند.و را به سرشناس‌ترین‌های خریدوفروش سهام ارجاع داد. گاردنر هم با اعتمادبه‌نفس دنبال سررشته‌های موفقیت‌اش رفت اما کسی تحویلش نمی‌گرفت؛ نه به خاطر سیاهپوست بودنش، بلکه به این خاطر که ثروتمندان نمی‌خواستند ریسک کنند. خودش می‌گوید: «آنها نژادپرست نبودند. حداقل چیزی که برای فروشنده سهام شدن می‌خواستی، یک مدرک MBA بود. اما من اصلا کالج نرفته بودم! من زیر خط فقر زندگی می‌کردم و پولی برای گذراندن این دوره‌ها نداشتم.»

 

«باید برای پسرم، پدری می‌کردم؛ پس دلسرد نشدم. هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم؛ هرس چمن‌ها، شستن توالت‌ها، آشغال جمع کردن، تعمیر سقف و نقاشی ساختمان اما به تلاشم برای ورود به چرخه خریدوفروش سهام ادامه دادم.»

مدتی بعد  همسر،  پسرش را برداشت؛ او را ترک کرد .براثر یک پاپوش دستگیر شد  .

 

«سراسیمه شده بودم. خود  بدون پدر بزرگ شده بودم و نمی‌خواستم پسرم سختی‌های تلخ دوران کودکی مرا بچشد. به خودم قول داده بودم که برایش پدر خوبی باشم. قول داده بودم همیشه مراقبش باشم. آن روز‌ها بدترین روز‌های زندگی‌ام بود. کناردزد‌ها، قاتلان و تبهکاران روز را به شب می‌رساندم و فکر و نگرانی پسرم آزارم می‌داد.

قبل از دستگیری در یک موسسه خریدوفروش سهام فرم استخدام پر کرده بودم. متاسفانه روز مصاحبه‌ام یک روز قبل از آزادی‌ام تعیین شده بود. از زندان تماس گرفتم و التماس کردم که اجازه دهند یک وقت مصاحبه دیگر بگیرم. به محض آزادی به موسسه رفتم. این مصاحبه تنها شانسم بود اما نمی‌توانستم برایشان نقش بازی کنم. پس حقیقت را گفتم؛ اینکه پیشینه ندارم، خانواده‌ام ترکم کرده‌اند، تحصیلات ندارم، وضع مالی‌ام خوب نیست اما انگیزه دارم و می‌دانم که در تجارت می‌توانم موفق شوم.»

 

مصاحبه‌گر به فکر فرو رفت. گاردنر یک قدم به جلو برداشته بود؛ گفت‌وگو با یکی از عاملان مهم این تجارت! انگار ورق زندگی‌اش برگشته بود. 

 

چندماه بعد، همسرش تماس گرفت و حضانت کریستوفر را به او سپرد. اما پانسیونی که گاردنر در آن اتاق اجاره کرده بود بچه‌ها را قبول نمی‌کرد. این بود که وسایل ضروری خودش و کریستوفر را در کالسکه و ساک کریستوفر و کیف دستی خودش جا داد و راهی خیابان‌ها شد: «شب‌های زیادی را در توالت‌های عمومی گذراندیم.»

 

سرانجام طی چند سال به تدریج با تحمل شرایط طاقت‌فرسای موجود توانست وارد تجارت رویایی‌اش شود . پیشرفت کرد به طوریکه در  1987 توانست در شیکاگو بنگاه خریدوفروش سهام خودش را تاسیس کند و آخر سر هم برای خودش یک دستگاه اتومبیل «فراری» بخرد.

 

او داستان زندگی‌اش را افسانه نمی‌داند: «داستان زندگی من به دیگران می‌آموزد که چطور باید جلوی موانع زندگی سینه سپر کرد. می‌توانستم یک فروشنده بی‌دست و پا و بی‌خانمان باقی بمانم اما من می‌خواستم زندگی بهتری داشته باشم و الان زندگی‌ام عالی است. شما هم می‌توانید تندباد‌های زندگی را در هم بکوبید. تنها باید هدفتان را مشخص کنید و با اراده، امید،و قوت قلب گرفتن از کسانی که دوستشان دارید، در راهتان ثابت قدم باشید.»

 



:: بازدید از این مطلب : 1023
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 06 آذر 1394 | نظرات (0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید