دانلود فیلم رایگان اهنگ
نوشته شده توسط : dl9800

یواشکی تورا دوست ,دارم,کرج دانلود,پست های عاشقانه

یواشکی تورا دوست ,دارم,کرج دانلود,پست های عاشقانه

 

 "من هنوز...

 

گاهی یواشکی خواب تو را می‌بینم

 

یواشکی، نگاهت می‌کنم...

 

بین خودمان باشد

 

اما من هنوز

 

تو را

 

یواشکی دوست دارم..."

 



:: بازدید از این مطلب : 613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پست های عاشقانه ,کرج دانلود,متن عاشقانه

پست های عاشقانه ,کرج دانلود,متن عاشقانه

, سلامتی....

 

اون پدری که شادی شو....

 

با زن و بچه اش تقسیم میکنه...

 

اما غصه شو....

 

با سیگارش....

 



:: بازدید از این مطلب : 871
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پدر کلاه فروش 

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. 

او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

 

فرزندنش هم کلاه فروش شد. پدر  این داستان را برای  فرزندنش بارها تعریف کرده بود. 

 یک روز که پسر  از همان جنگل گذشت و در زیر درختی استراحت می کرد  همان اتفاق  برایش تکرار شد. به یاد تجربه پدر افتاد  و شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاه ش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. سپس کلاه ش را بر روی زمین انداخت به این امید که میمونها نیز چنین کنند .  اما  اینبار میمون ها این کار را نکردند ! 

 

 یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر  داری؟



:: بازدید از این مطلب : 779
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

هدیه گل پژمرده

 

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.

پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!"

در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او به جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست."

 

"آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم."

"ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای داشت!"

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد." سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم.

مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم.



:: بازدید از این مطلب : 963
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

داستان نقاش نابینا,جان برمبلیت

داستان نقاش نابینا,جان برمبلیت

نقاش نابینا

 

«جان برمبلیت»  نقاش نابینا  از ۱۱ سالگی  براثر بیماری بتدریج بینایی خود را از دست داد . در سی  سالگی او کاملا نابینا بود.

 همه آرزوهایش بر باد رفته بود،  افسرده شد.

اما یک سال بعد از نابینایی کامل، او تصمیم گرفت که با استفاده از رنگ‌های خاصی که هنگام تقاشی کناره‌ها و لبه‌های برجسته ایجاد می‌کنند، شروع به نقاشی کند. موفق شد!

 . از آن زمان به بعد، این هنرمند اهل تگزاس، نقاشی‌های پویایی، مملو از رنگ و بافت می‌کشد. او پس از اینکه طرحی را در ذهن تجسم می‌کند با رنگ، کناره‌های طرح خود را روی بوم می‌آورد، طوری که بتواند آنها را با انگشتانش، لمس کند.

 او کشف کرده است که طیف‌های مختلف رنگ، از نظر لامسه متفاوت و قابل تفکیک هستند، مثلا رنگ سفید به غلظت خمیردندان است، اما رنگ مشکی سیال‌تر است و غلظت کمتری دارد. به این ترتیب او طیف‌های رنگ مورد نیاز رنگ‌ها را شناسایی می‌کند و مورد استفاده قرار می‌دهد. تعدادی از نقاشی هایش را ببینید.



:: بازدید از این مطلب : 817
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پست های عاشقانه ,کوتاه

پست های عاشقانه ,کوتاه

 آه ای خدا چگونه تورا گویم ؟

 

کز جسم خویش خسته و بیزارم

 

هر شب به آستان جلال تو

 

گویی امید جسم دگر دارم

 



:: بازدید از این مطلب : 1038
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پست های عاشقانه

پست های عاشقانه

, من نذر کرده ام که اگر روزی بیایی

 

به اندازه تمام مهربانی ات غزل بسرایم

 

قدری تحمل کن،

 

هنوز مانده که عاشق ترین شوم

 



:: بازدید از این مطلب : 1073
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پست های عشقانه نجابت

پست های عشقانه نجابت

کاش نجابتم را بهانه رفتنت نمیکردی!

 

تا با دیدن هر هرزه ای به خودم نگویم

 

اگر مثل این بودم نمیرفت.........!!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 855
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

پست های عاشقانه ,تنهایی

پست های عاشقانه ,تنهایی

, مرا تنها گذاشت

 

آن کس که در راهــش

 

کفش هایم پاره شد

 



:: بازدید از این مطلب : 938
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

 

 

پست های عاشقانه ,ب زبان ترکی

پست های عاشقانه ,ب زبان ترکی

 شمع اگر یانماسا

 

پروانه دولانماز باشنا

 

نِینَسین پروانه عاشقدی

 

شَمین گوز یاشینا

 



:: بازدید از این مطلب : 1002
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 آذر 1394 | نظرات (0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید