دانلود فیلم رایگان اهنگ
نوشته شده توسط : dl9800

چانه_نزنید

 

 

 

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در 9 كتاب نوشتند.

سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند .

امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا.

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است .

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد .

اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

 

قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيت ها "چانه" نزنيم . 



:: بازدید از این مطلب : 904
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

 

 

داستان صبر,حکایت اموزنده

 

در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.

تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حد اعلای 



:: بازدید از این مطلب : 879
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

اخرین همسر ناصردین شاه قاجار

اخرین همسر ناصردین شاه قاجار

اخرین همسر ناصردین شاه قاجار

 



:: بازدید از این مطلب : 948
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

البرت انیشتن در سه سالگی

البرت انیشتن در سه سالگی

البرت انیشتن در سه سالگی



:: بازدید از این مطلب : 930
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

سقوط خودوری جایزه تبلیغاتی از داربست در شهرستان نکاء مازندران

سقوط خودوری جایزه تبلیغاتی از داربست در شهرستان نکاء مازندران

[ Photo, سقوط خودوری جایزه تبلیغاتی از داربست در شهرستان نکاء مازندران ...

آخ دلم خنك شد

:: بازدید از این مطلب : 1043

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

ما که قسمت نشده بریم اونورا
ولی میگن زیر آبشار نیاگارا به فارسی نوشته:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شستن خودرو ممنوع!!

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 1047
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

زنگ زدم مطب میگم متخصص پوست؟
گفت بله بفرمایین
.
.
.
گفتم پوست بز چند؟؟؟
بیشخصیت چندتا فحش داد قطع کرد.

:: بازدید از این مطلب : 606

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

رفیقمون دکتره تعریف میکرد:

 

 

 

یه روز یه پیرزنه اومد مطبم داشتم چایی میخوردم گفتم مادر جان چته؟گفت اقای دکتر یک هفته ست ادرارم شده رنگ چایی تون☕️

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الان یه سالی میشه چایی نخورده

 



:: بازدید از این مطلب : 1061
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

حکایت  امشب

 

عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.

کودکی پرسید: چه می نویسی؟

عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!

پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.

عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.

 

اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!

دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!

سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!

چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!

پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!



:: بازدید از این مطلب : 870
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 دی 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : dl9800

کفش_کهنه

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت.
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم.
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين... مقدارى پول درون ان قرار بده... شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ،پول ها را ديد با گريه ،فرياد زد خدايا شکرت .... خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى.
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويي به نزد انها باز گردم و همينطور اشک ميريخت.
استاد به شاگردش گفت هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى نه بستاني.



:: بازدید از این مطلب : 842
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 دی 1394 | نظرات (0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید